پرشین بلاگ را حلال کنیم یا نه مسئله این است
به نام پروردگار پاسکال .... (به یاد دوران دبیرستان
)
من همیشه فکر می کردم اجل هست که مهات نمیده آدم ها به کاراشون برسن ولی الان به این نقطه رسیدم اجل هم شده جک شماره پنج ما ... تو پست قبل نوشتم اگه اجل مهلت بده زود می آم و می بینم هیشکی به این نکته ی فنی مهندسی توجهی نفرموده ( حالا اگه نوشته بودم اگه آقامون مهلت بده زود می آم می نویسم که بله همه از فضولی می ترکیدید ، امان از دست این جانور دو پا ) ....
چقدر اتفاقا افتاده که من هیچ چیزی ننوشتم ... حاجی شدیم ننوشتیم ... به ترم چهار دانشگاه رسیدیم ننوشتیم... تمام مدارکمان را دزد برد ننوشتیم ... همه دستی در سیاست بردند و ما به طرز عجیبی ننوشتیم (دور از نژاد ایرانیمون بود که در باب انتخابات و حاشیه هایش هم ننوشتیم) .... دو تا سال تحویل کردیم ننوشتیم ... عید از طرف دانشگاه رفتیم مشهد ننوشتیم ....از حرکات قشنگمان در دانشگاه ننوشتیم... به قول شاعر که میگه ننوشتنی ها را ننوشتیم ....
الان هم منتظر چیزی نباشید چون نوشتن اینکه سر کلاس ذخیره در مبحث شیرین فایل ها دوستان بهت بگن یه دفعه یه بنده خدا می ره مشهد عابر بانکشو میندازه تو حرم می گه وقتی حاجتمو دادی رمزشو می گم هیچ فایده ای نداره جز اینکه مسئولینی که وبلاگ بنده رو می خونن می فهمن چه کلاه گشادی سر مملکت رفته با این مهندس تربیت کردنشون
یا اینکه سر کلاس تنظیم خانواده جلسه ی اول ،ب ، بسم الله برگرده به من بگه خانم شما سئوال دارید ؟ چه سودی داره جز اینکه بقیه استادا هم به هر نحوی یه انگی به دانشجویان بزنن وعفت اخلاقیشونو زیر سئوال ببرن( راستی گفتم سال نوتون جدید؟ ها؟ )
و اصرار نکنید که بگم که وقتی استاد به یه بنده خدا میگه دانشجویان دوران ما خیلی خنگ بودند که این همه درس می خوندند یا شما خیلی باهوشید که این همه درس نمی خونید و منم کم حوااااااااااااااااس اصلا فکر نکردم این سئوال سه تا گزینه داره گزینه ی یک قسمت اول سوال گزینه دو قسمت دوم سوال گزینه سه هیچ کدام ... منم در یک اشتباه ساده متوجه نکته ی ظریف سوال نشدم که گزینه ی یک و دو معادل می باشند گزینه ی دو رو انتخاب کردم (دیریم دیریم) ولی خدا پدر و مادر استاد های با جنبه را بیامرزد .... همین و فعلا بس است
دلم برای نوشتن تنگ شده بود ؟ !!!

پ.ن : اون قدیم ترا وبلاگ نویس ها با یه مشکلی دست و پنجه نرم می کردن به نام .... نام نداره .... اینکه می نشستن ٢٠٠ خط دل درد هاشونو می نوشتن بعد یهو می پرید ولی مثه اینکه با این چیزی الان به عنوان پیش نویس راه افتاده جوونا می تونن با آرامش خاطر مطلبشونو بنویسن الان هم همین اتفاق برا من افتاد پس به خودتون زیاد زحمت ندید که بفمید عنوان مطلبم چه ربطی به مطلبم داشت سعی کردیم برا این که در حق کسی اجحاف نشه از عناوین پشت صحنه استفاده کنیم انشالله مطالب بعدی بارش( از لحاظ فنی) بیشتر هست
وسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.....
ما همه نظر کرده ی حضرت عزرائیل هستیم
صدو سیزده سوره ی بسم الله دار در برابر یه سوره بی بسم الله ؟؟؟، پس بگو بسم الله ...
نگاهم خمار ولی به یه جا خیره است همه چیز از جلو چشمات رد میشه تو یه لحظه ، و به این فکر می کنی رسالتت ناقص هستش و تو هیچ وقت مبعوث نشدی یعنی نخواستی که مبعوث بشی و یه پیامبر کوچیک باشی یه طرف صورتم خاکی میشه ...راستی چرا مرده ها رو خاک می کنن ؟ خیلی جالبه ها اونم از این مدلش که توی یه سفیدی بپیچو ننت و صورتت روی خاک ... یه سری سنگ هم بالای سرت ...
تاریکییییییییییییییییییییی ؟ !!!
..................................
ایول تا حالا هیچ وقت اینجوری به قضیه نیگا نکرده بودم که زندگی کردن چقدر ملسه !!!
نامردی رفقات ... خیانت همسر ... دزدیدن پولات .... بیماری کسی که دوستش داری ... از دست دادن پدر و مادرت .... کتک خوردنت ... از حق حرف زدن محروم شدن ... گرونی ... جنگ ... و ... و ... و ....
آخرش که چی ؟ یعنی فکر کردی مهمه برام ؟ بابا من دارم زندگیمو می کنم خیلی هم دارم حال می کنم ... آرامش دارم ... راضی هستم آ خدا ....
..................................
سلام به دوس جونای خودم
٣٠ تیر : رفتن به اعتکاف
١ مرداد : دعا کردم مامان بزرگ شفای کامل پیدا کنه یا اینکه از این وضع ....
٢ مرداد : مادربزرگ پر کشید ( و من هنوز نمی دونم چون روز سوم اعتکاف بود و ... )
٣ مرداد : رفتم شهرستان واسه مراسم ...
۶ مرداد : اعلام نتایج کنکور و اینکه باز هم نتیجه ای گرفته نشد
١١ مرداد : بازگشت به شیراز
١۵ مرداد: مریضی یکی از دوستای گلم
٢٣ مرداد : برپایی نمایشگاه روانشناسی و حمالی کردن
٣٠ مرداد : چهلم مادربزرگ ( بنا به دلایلی زودتر از موعدش )
١ شهریور : بار سفر بستیم واسه مشهد الرضا
١١ شهریور : بازگشت به شیراز
١٢ شهریور : آغاز ماه رمضون ( به قول احسان علیخانی ماه عسل ، ماه عسلو عشق است )
١٣ شهریور : اعلام نتایج دانشگاه آزاد ( مهندسی کامپیوتر - نرم افزار شیراز )
١۶ شهریور : فوت پدر یکی از دوستام
٢٣ شهریور : ثبت نام دانشگاه آزاد
٢۵ شهریور : سالگرد فوت پدربزرگ
۶ مهر : بازگشت به وبلاگم
به این میگن تابستان خود رابصورت ام پی تیری چگونه گذراندید !!!
می ام دوباره ... اگه اجل مهلت بده خیلی زود !!!
کاشکی یکی بود می زد تو گوشم !
یا حق
اونی که باید می زد تو گوش ما، زد !!! همین و دیگر هیچ !
پس تا اطلاع ثانوی یه بنده خدا نخواهد نوشت !!!
شاید تا یه ماه شاید یه هفته و شاید همین فردا!

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است !
پ.ن : ببخشید که پست قبل رو کامل نکردم !
شب بخیر هیتلر کوچولو !
به نام حق ...
سوال اینکه آیا شما ابتدا مسلمان هستید یا ایرانی یه چند وقتی هست که مد شده البته خیلی جدید نیست ولی بعضیا شدیدا خودشونو درگیر این کردن که به همه ثابت کنند که ما ایرانی هستیم در درجه ی اول !
لطفا پیش پیش داوری نکنید من ایرانی بودن نژاد خوب آریایی رو تکذیب نمی کنم ... مطلقا !
فقط می خوام چند تا سوال بپرسم و چند تا جمله بگم ...
کلام اول : کرگدن ها یه خصلت جمعی که دارن اینه که اون گروهی که حالا از یه نژاد هستن یا یه گروه با هم هستند رو محوطه اطرافشون علامت گذاری می کنند مثلا رو درخت که کسی نیاد تو محوطشون! منظور از کرگدن کل حیووناست !
سوال اول : دوست عزیزی که داری مطلب بنده رو می خونی شما قطعا انسان هستید ! آیا در آفرینش آدم ها برای خدا عرب و فارس و ترک و لر و کرد و بلوچ و آلمانی و آمریکایی و انگلیسی و ژاپنی و ... فرقی داره ؟ نمی خوام اصلا آیه از قرآن بیارما که دلیل قومیت ها چیه و برتر بودن انسان ها در چیه؟! فقط می خوام فکر کنید و از نظر عقلی بگید که آیا درسته خالق بین مخلوقاتش بخاطر جنس، رنگ و قومیت فرق بگذاره؟ اگر بگذاره ببخشید که صریح می گم این نهایت بی عقلیه که چیزی که خوب نیست چرا اصلا خلق بشه !!! و این نهایت بی عدالتیه!
کلام دوم : خدا یه چیزی به همه داده خدا رو شکر به اسم عقل که باهاش به دنبال حق بریم ! ما نه دنبال حقیقت اینکه واقعا در گذشته از نظر ملیتی چی بودیم رفتیم نه دنبال این رفتیم که ایرانی دین هاش و عقیده اش چی بوده و چی هست الان . ایرانی جماعت همیشه دین داشته ! ...
سئوال دوم : اگه ایرانی همیشه دین داشته و شما به گذشته افتخار می کنید چرا مثلا بین زنان و مردان چیزی رو رواج می دید الان که هیچ وقت بین ایرانی ها نبوده ... اینکه مثلا من می گم نبوده نه اینکه واقعا همه پاک و قدیس و قدیسه بودن نه !!! داریم راجع به یه فرهنگ کلی بحث می کنیم و اینکه برا بعضی چیزا اینکه این کار امری طبیعی هست نمی پذیرفتند ! چرا تاریخ رو نمی خونید که یه زمانی تو همین ایران اگه دختری ازدواج می کرده به برادر و پدرش نا محرم می شده ! چرا نمی خونید اگه زنی عادت ماهیانه می شد اون حق نداشت با هیچکس رابطه داشته باشه ؟ و حالا اگه خدا از رفتن به مسجد و نماز و روزه بعضی کارا منع کرده دلیل این میشه که خدا می خواد اینو تلقین کنه که زن نجسه ؟ چرا ما همیشه عادت داریم بعد منفی رو تلقین کنیم به خودمون؟
کلام سوم : آرش و کوروش و هخامنش و کاوه و سیاوش و رستم دستان و افراسیاب و و و و و .... همه ی اینا برای ما موندن چون کسی به اسم ابوالقاسم فردوسی تاریخ ایران رو به نظم در آورد کسی که اول کتابش مدح پیامبر و علی رو میگه ! اگه بخوای خیلی تعصبی نیگا کنی مدح دو تا عرب ! مثنوی معنوی ، رو کی میگه ؟ کسی که تو کتاباش خیلی زیاد از قرآن و روایات استفاده می کنه ! جناب مولوی کسی که کتابشو میگه مثه قرآنه نه ابتدا داره و نه انتها از هرجاش شروع کنی نتیجه می گیری ! می رسیم به لسان الغیب کسی که شب یلدا یه شب ملی کتابشو می گیریم دست تفال می زنیم به جناب حافظ و از شانسمون یه شعر عربی می آد کسی که میگه من هرچی دارم از قرآن دارم ! از شیخ اجل سعدی هم بگم ؟ یا از ابن سینا بگم که وقتی مشکلی توی درس براش پیش می اومد دو رکعت نماز می خوند و جواب می گرفت بازم از بهترینهامون بگم ؟ ( هرکی بخواد بعد می تونم از کسایی دیگه بگم که بهترین ملت ما بودن و هستن و حتی همینایی که وحشتناک دم می زنن از ایرانی بودن نمی شناسن که ایران چی داشتهههههههههه )
سئوال سوم : خیلی راحت می خوام اینارو هم که خیلیا بهش افتخار می کنند زیر سئوال ببرم ! چرا ما الان بهترین نداریم ؟ خیلی خب مولوی شعر گفت بسیار هم زیبا الان چرا هیشکی یه شعر خوب نمی گه ؟ چرا فقط به گذشته ای افتخار کنیم ؟ چرا مولوی تموم شد ؟ ما حتی زحمت خوندن کتاب اینا رو نمی کشیم چه برسه به اینکه بخوایم یه پدیده داشتیم باشیم الان ؟ بعد حالا هی برید اعتراض بزارید که چمی دونم خلیج فارس رو اسمشو عوض کردن مثنوی معنوی رو می گن مال ما نیست و و و و ... کسی که اعتقاد نداره و فقط حرف می زنه آینده روبروش همینه !
کلام چهارم : چهره ی تاریخی ایران ! کوروش کبیر ! چه توهمی! اینکه ایران فقط دوره ای با سلطنت هخامنش داشته و فقط پادشاهی به اسم کوروش ! ( نمی خوام رو خوبی یا بدی اون بحث کنم ) سامانیان و اشکانیان ساسانیان سلجوقیان وووو ....... حالا ما اینجا هستیم و کوروشی بود که خوب بود
سئوال چهارم: پس چرا مردم آیین ها رو نگه نداشتند؟ چرا پادشاهان بعدی این فر و شکوه رو نگه نداشتند ؟ چرااااااا؟ ایرانی ها چه دوره ای مسلمون شدند ؟ چقد بعد از کوروش کبیر ؟!!!
تا همینجا داشته باشید می دونم این صحبتا پختگی کامل نداره ولی خب نظراتتون رو بگید تا پست بعدی ! و اینکه اگه لطفا می خواین منو متقاعد کنید منطقی ! با تشکر
5 سالگی ..!!!
به نام خدا
....
یه دست می کشم روش کف دستمو نیگا می کنم ... خاکه ... گردو خاکه ... اقتضای اسم وبلاگمه که گردو خاکی باشه بیشتر وقتا ...
امروز روز توست ... و شرمندگی اش مال من که الان یادم افتاد امروز کوچولوی من وارد ۵ سالگی میشه ....
اگه ... اگه ... اگه به جای تو یه دختر کوچولو داشتم که تمام آرزوهامو تو اون می دیدم شاید اینقدی و این شکلی بود
....

دلم یه دخمل شیطون کثیف ولی مودب و درس خون و باهوش می خواد ... تازشم اصلا دلم نمی خواد خوشگل باشه ترجیح می دم با مزه باشه و تو دل برو باشه ....
آقا باشه من این ابرای بالا سرمو پاک می کنم و به همین وبلاگم فکر می کنم همین که چجوری باید جمع و جورش کنم به همین جایی فکر می کنم که بیشتر از اون چیزی که توش نوشتم نوشته هامو به خودش دیده ولی ....

هیس !!! فقط بفرمایید کیک و لذت ببرید ...
زندگی یعنی تو و یه بنده خدایی که بهت کیک تعارف می کنه !
به نام خدا ....
نمی دونم پارسال همین موقع ها بود که رفتیم استقبال ریاست جمهوری و امسال ....
دیدار رهبری هم حال و هوایی داره ها ....
چهارشنبه ۱۱/۲/۸۷ساعت ۸
نیم ساعت پیاده روی آدمو ..... خسته ؟ به غلط کردن ؟ تو اتاق تمساحا؟ نهههههه به شوق و ذوق می آره جون ()... واقعا جمعیتی بود ...
فقط من نمی دونم از زمانی که رسیدیم این مجریه چرا هی می گفت چند ثانیه دیگر مقام معظم رهبری می رسن و این چند ثانیه شون دقیقا سه ساعت بود ؟؟ ها؟
توی اون گرما مردم به چه ذوق و شوقی شعار می دادند و بعضیا هم از بس ذوق زده بودند گاهی وقتا یه سوتی هم می دادند این وسط ....
این مجریه می گفت رهبر هم اکنون می آیند پنج ثانیه نفس ها را در سینه حبس کنید ... جاااااااااااان؟ آخه یعنی چی؟ اگه ما پنج ثانیه تو این هوا نفس گیری کنیم که بنده ی خدا همینجا شهید می شیم ....
دیگه آخرین لحاظات بود که آقا می خواستند تشریف بیارند یه گروه ۱۰ یا ۱۲ نفره ی دختر یهو شروع کردند شمردن ۱۰ ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ و ...... آقا نیومد ... دوباره از اول شروع کردن داد زدن ... اینبار از ۲۰ ۱۹ ۱۸ ۱۷ ..... ۵ ۴ ۳ ۲ ۱ ووووووووو ...... بازم آقا نیومد ... اینبار من تنهایی شروع کردم داد زدن ... ۱۰۰۰ ۹۹۹ ۹۹۸ ۹۹۷ ۹۹۶ و دوستان تصمیم گرفتند من خفه بشم خیلی بهتره !!! به من چه خوب من داشتم براشون درست می شمردم ....
از بقیشم نمی تونم چیزی بگم که خدا نکنه آدم مثه من جو زده بشه و داد بزنه شعار بده و همشم غلط غلوط ....
دیدنش!!! خیلی خوب بود همین !!! یه حس خوب بود همین ...!!!
نمی خوام حس خوبمو ... اشکای شوقی رو که ریخته می شدن رو با حرف بعضیا مهر باطلی بزنم .. بعضی چیزارو باید دید .... همین....

پ.ن :شنبه هم قراره دیدار دانشجویی بریم بازم !!! اگه خبر خاصی شد بازم آپ می کنم ....
تحقیر بهتر است یا آزادی ؟
به نام او ....
توی آینه که نیگا می کنم می بینم هنوز قیافه من از اون سر تره وقتی نیگا می کنم می بینم من یه زمانی توی درسا ازش سرتر بودم وقتی نیگا می کنم می بینم هنوزم توی شیرین زبونی و دلبری کردن از اون سرترم وقتی که نیگا می کنم می بینم این منم که آزادی رو که گاهی جوونی کنم گاهی شیطنت کنم گاهی عاشق بشم گاهی بعضی چیزارو تجربه کنم رو دارم ...
ولی حالا...
این منم که تحقیر شده ام !!! و اونه که بهش احترام میزارن...
به خدا قسم که هیچ چیزی جز نسبت خونی با جاهلان گناه من نیست ...
تنها چیزی که تحقیر نتونسته از یه بنده خدا بگیره لبخندشه !!!
کم کم داره از این زندگی نکبتی خندم می گیره !!!
شب جمعه مامان بزرگ خونه ی ما مهمون بود سکته مغزی کرد جلوی دستشویی افتاد تواناییشو نداشتم که بلندش کنم از رو زمین٬ فقط داد زدم یکی بیاد کمک ... حالا هر وقت می خوام برم دستشویی یاد اون صحنه ها می افتم همین !!!
مامان بزرگ توی آی سیو ... هنوزم وضعیتش معلوم نیست .... مامان از اون طرف حالش زیاد خوب نیست به خاطر عملی که چند وقت پیش داشته و هم بخاطر این وضعیت ...
به به! به این شانس نکبتی من که نمی تونم عین آدم درس بخونم!!!
گور بابای هرچی کنکور و دانشگاه و درس ... !
بی خیال زندگی ... !

ممنونم اجازه دادی ....
انا لله و انا الیه راجعون ....
نمی تونم بگم دیشب چه غوغایی بود نمی تونم بگم انفجار بمب یعنی چی ؟
وقتی نرگس بهم زنگ زد گفت یه بنده خدا توی حسینیه سید الشهدا ( کانون رهپویان وصال )
بمب گذاشتن اولش باورم نشد ولی وقتی با خواهرم خودمونو به اونجا رسوندیم ....
انگار یه بار دیگه تاریخ تکرار میشه << گلگونه ی مردان خون ایشان است ...
چشمای گریون ... تلفنایی که پیاپی میشد ببینند عزیزاشون زنده ان؟ .....
فقط بگم چشمام می سوزه ولی اشکام نمی آد فقط بهت هست که آدمو می گیره !!!
تا ساعت یک بهم تلفن می شد یه بنده خدا کجایی ؟ ( منم بعضی وقتا تو مجلس آقا سید شرکت می کردم)
من هنوز زنده اممممممممممممممممممممممممممممم ............
بابا مسافرت بود زنگ زده به مامان میگه یه بنده خدا شهید نشده ؟
بابا دخترت لیاقت نداره و گرنه تا عصر دو دل بودم که برم مجلس یا نه ......
نــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!
اصلا نمی تونم دیگه تایپ کنم این بغض که آدمو خفه می کنه
جوونامونو پرپر کردند ...!!!!!!!
.............................................................
واقعا نمی تونم توضیح بدم فعلا ولی این آدرس سایتشونه هرکی می خواد ببینه چی شده و فیلم لحظه ی انفجار می تونه ببینه
اول به آخر می رسیم بعد به اول !!!
به نام خدا ...
یک دو سه ... خیلی بیشتر از اینا شد ... یک به علاوه بی نهایت ... چقدر کاغذ سیاه شد ...
این دو سه روز آخری خیلی سرم شلوغ بود ... همش مشغول خونه تکونی بودم تنهای تنها ...
دو هفته پیش که مامان عمل کرد دیگه نتونستیم یه صفایی به خونه بدیم و خونه تکونی کنیم ...
همینجور دارم اسمارو می نویسم همینجور دارم فکر می کنم که رابطم با این اسمها چجور بوده ...
صحنه به صحنه نمی شه جلو رفت فراموشکاری خاصیت بشره ...!!!
مامان حالش خوبه خدارو شکر !!! همه چیز خوبه !!! خوب خوب خوب !!! حتی این دلتنگیا هم خوبه ... جدی جدی داره تموم میشه ها ... هم این کاغذا هم این ساعتای آخر هم شاید عمر من ولی دوباره همه اول خطیم ... اول بهار ... نزدیک بهار که میشه کلا حالم عوض میشه هم غصم می گیره هم خوشحالیم چند برابر میشه ... یه بنده خدا هست و این تضادهاش ....
نوشتن آخرین پست ۸۶ هم تو این ساعتا حال خودشو داره سکوت کامل ... آرامش ...
و یه صدای ضعیفی که یواش یواش برات جون می گیره که میگه ...
الله اکبر .... الله اکبر ... الله اکبر ...
چقدر زیادن آدمایی که می شناسم تو زندگی ... امسال قراره بعد از سالها سفره هفت سین بندازیم ... این ماهیا هم قرمزیشون درسته که دیگه داره به نارنجی می زنه ولی جون دارن ماهیا ... زنده هستن به نام (الله اکبر... ) ....
هشتاد و شش آزادی داشت و یه بنده خدا بنده ی آزادیه ... آزاد باید باشه تا بنده بشه و وقتی بنده شد آزاد میشه !!! خونه تکونی امسالم می ارزه به هر سال.. اسم همه رو که تا حالا می شناسم نوشتم و دارم حساب کتابامو صاف می کنم که حقی بر گردنم نباشه ...
( اسم تورو که می نویسم دلم آروم نمی گیره یه بار دو بار صدبار دیگه هم می نویسمش زیرش با یه خودکار قرمز می نویسم اگر عاشق شد باید هزاران بار عاشقش شوم همین !!!)
حال و هوای نوروز بدجور داره دلمو می بره ... آخ خداااااااا .....
<< حی علی الصلاه >> صدام می زنن باید برم
عیدتون مبارک....
سالی پر از آرامش داشته باشیم لبخند و محبتو از همدیگه دریغ نکنیم ....
رقص آخر
یا حق ...
این دور دور آخر ..!!! مزه ی نارنگی آبدار خنک شیرینی که یکی یکی توی دهنم می زارم ....
صدای : را رفتنت خندیدنت رقصیدنت منو کشته منو کشته منو کشته !!! دزدکی چشمک زدنت منو کشته منو کشته منو کشته واااااای ... دوباره همه ی دخترا با هم شروع می کنند به خوندن: را رفتنت خندیدنت ... یهو همه ی این صداها محو میشه ... زمینه ی تصویر روبروم (دخترایی که به هرکسی یه دور افتخار پا به پا دوش به دوش هم رقصیدنو می دن )وقتی تو باشی حتما هرچی صدا هست محو می شه گرچه که نگاهم به تو نباشه .... دلم می خواد یکبار این تصویر رو .. رقص رو ... این دخترا رو بدون هیچ حسی به تو و عشقت ببینم شاید راز هیجان رقصیدن فریاد برای یک عشق از دست رفته باشه یا شایدم برای طلب عشقی که حالا دو تا زوج بهش رسیدن ... رقص تکراری ...رقص نامتناسب ... اندام هایی که هیچ ظرافتی ندارند وقتی اینجوری به حرکت در می آن اونم تو این نوع لباس ... آرایش های ؟؟؟!!!! هیچ حس خوبی ندارم ... وحتی شایدم حس حماقت وقتی زنها کودکشونو برای چشم و هم چشمی مجبور به رقصیدن می کنند !!! حالا تازه نگاهم به تو می افته که با دوستات درست کنارم هستی و من تکم !!! می دونم با سوالت می خوای اذیتم کنی ولی می پرسی چرا نمی رقصی ؟؟؟.... و این منم که می گم به این نمی گن رقص ... چشمات یه جوری می شه که می گم رقص یعنی رقص دو نفره بدون تماشاگر ... یعنی فقط منو ... زبونمو گاز می گیرم شاید نگفتن این تو بهتر از گفتنش بود چون حالا منو تو هستیم شاید هنوز نفهمیدی رقصیدن با من خیلی سخته چون دور اول رو با عصبانیت من سر کردی ... دور دوم رو با بغض من ... دور سوم رو با گریه های شدید من... دور چهارم رو با خنده های من ... و این دور آخر هست که دستای من از توی دستات ول میشه سعی می کنی محکم تر بگیری تا این ماهی لیز افتاده تو خشکی رو از دست ندی ولی دریغا ماهی خیلی وقته آب می خواد ...
گاهی وقتا آدم ها از ترس سنگینی غصه هاشون نمی خوان که با دستای معشوقشون بیفتن توی آب ....

